فرهنگ و ارتباطات

برای آنان که خواندن را تا حد ممکن و نوشتن را در حد ضرورت می پسندند.

 
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٢   کلمات کلیدی:

*تفاوت گرايي فرهنگي

تلاش براي درك چرايي و چگونگي تشخص يافتن فرهنگها وبروز تفاوت فرهنگی ميان ملتها، پاسخها ومفهوم سازيهای بسياري را در رشته انسان شناسی و ديگر رشته های علوم اجتماعی بدنبال داشته است.عصبيت،نظريه نژادی، ويژگي ملی،شخصيت بنيادين،ويژگي اجتماعی ، الگوی فرهنگی و هويت ملی مهمترين اصطلاحاتی هستند که برای بيان تفاوتهای فرهنگها در ربط با مفهوم ملت بکار گرفته شده اند.

شايد قديميترين مفهوم سازی برای بيان تفاوت فرهنگی ميان اقوام مربوط به عبدالرحمن بن خلدون(732-808 ه-ق)فيلسوف و مورخ بزرگ اسلامی باشد.او در فصل اول از باب دوم کتاب "العبر"تلاش برای معاش را منشا پيدايش تمدنها و فرهنگهای بشری قلمداد کرده (نصری،1363: 25) وجغرافيا را در تشکيل و کيفيت اجتماعات بشری موثر می دانست. او به گونه ای ازجبر اجتماعی معتقد بود و تفاوت الگوهای زندگانی ملتها را در نتيجه اختلاف در شيوه معاش آنان ارزيابی مي کرد(ابن خلدون1362:ج1، 225).ابن خلدون بر اين مبنا و با تمايز نهادن ميان دو شيوه زيست باديه نشينی و شهر نشينی ، ضمن مقدم دانستن باديه نشينی ، مدنيت را موجب انحراف از طبيعت و مايه ضعف آدميان قلمداد مي کردچرا که مردم شهر نشين به دليل ويژگی های خاص زندگی شهری به تزوير ، ثروت جويي ، تجمل پرستی و در نهايت فساد و انحطاط اجتماعی مبتلا مي شوند (سيف اللهی 1373: 37).او با به کار گرفتن اصطلاح "عصبيت"[1]،ريشه های خونی(التحام)، خانوادگی (صله رحم) سياسی (ولاء)[2]و اجتماعيِ (حلف) پيدايش،پايايي و فروپاشی قدرتهای اجتماعي و سياسي را تشريح کرده است(ابن خلدون1362:ج1، 244).در ديدگاه ابن خلدون تفاوت ريشه و عصبيتهای موجود در هر جامعه ملاک مناسبی برای سنجش ميزان استحکام و تفاوت گذاری ميان قدرتهای اجتماعی است.

اگر چه نظريه نژادی[3]_که مبتنی بر تفاوت گذاری ميان جوامع و فرهنگها بر اساس تفاوتهای نژادی است_ دارای پيشينه ای به درازای تفاخر ميان گروههای رقيب است، اما صورتبندی شبه علمی آن وامدار قرن نوزدهم وبه خصوصکتاب"رساله در باره نابرابري نژادهای بشری" نوشته گوبينو است. گوبينو که خود را"کوپرنيک ِجهان ِتاريخ "می دانستمعتقد بود تاريخ پس از تلاشهای بيهوده و بی شمار سرانجام در نوشته های اوبه باروری و بلوغ رسيده و راز سر به مهر آن گشوده شده است.اين راز چيزي نبود جز "گوناگون بودن نژادهای بشری وآثار طبيعی اين گوناگونی در فرهنگها و تمدنها". يکی از مبانی فکری گوبينو اين بود که "نژاد سفيد يگانه نژادی است که" قدرت و اراده برپايي زندگی فرهنگی را دارا مي باشد"و تاريخ فقط از تماس نژادهای سفيد پديد می آيد".احترام عميق او نسبت به نظام کاستی در ميان برهمنهای آريايي، پذيرش دو منشا نژادی: اشرافی و عوامی در شکل گيری ملت فرانسه ، تعميم کشاکش ميان اشراف و عوام و فاتحان و شکست خوردگان به تمامی تاريخ فرهنگ در جهان ، اعلام اين کشف که نقش قهرمانان در تاريخ جوامع ناشی از مرز و بومی است که در آن ريشه دارند و بهترين صفات مردان بزرگ صفات نژادی آنان است ،تلاش برای از بين بردن همه ارزشهای غير نژادی_از جمله نقش تمدنی اديان_، تقدم بودشناسی بر اخلاق و در نهايت ابداع "الوهيت نژادی"بخشی از ميراث ديرپای او برای تاريخ اروپا است.آثار مستقيم اين نظريه در اقدامات درون کشوری و بين المللی دولتها مبتنی بر خود برتر بينی نژادی ظاهر شد و تا مدتها تبعيض ،نسل کشی و آواره سازی نژادهای به ظاهر پست يا کثيف را توجيه کرد. در نظر گوبينو ، پرستشِ نژاد به عنوان خدای قادر مطلق، عالی ترين شکل پرستش و يا پرستش عالی ترين خداست؛ اگر چه اين خدا در اثر اختلاط نژادی بسيار آسيب پذير می نمايد(کاسيرر،1362 :312-283).

ايده منش ملي[4]دستاورد روانشناسان است و بر اين تصور استوار شده است كه افراديك ملت از نظر الگوهاي مشترك رفتاري و خصوصيات شخصيتي با يكديگر شراكت و با ديگر ملتها تفاوت دارند.مثلا گفته مي شود آلمانها منظم،سخت كوش و جدي، فرانسويها با ذوق و رويايي و انگليسيها با هوش و مكارند. اين عقيده داری قدمتي به درازای آثار بقراط و هرودوت ميباشد(استوتزل،83:1363 )موريس دبس رفتار خاص والدين در هر فرهنگ را سبب ايجاد منش ملی مي داند و دو نظريه نژادی و ساختار اجتماعی را در تبيين چگونگی آن طرح می کند.او خود با استناد به يافته های مردم شناسان فرهنگی بخصوص روث بنديکت و مقايسه طرز تربيت کودک در آمريکا، ژاپن و آلمان، نظريه ساختار اجتماعی را ترجيح مي دهد(دبس، 228:1362) اوج توجه به مفهوم و نظريه "منش ملي " را ميتوان دركتاب كوچك ولي بسيار موثر " روح ملتها" ملاحظه كرد؛ زيگفريد در اولين سطر فصل اول اين كتاب كه درسال 1950 منتشر شده است صريحا تاكيد کرد:"در روانشناسي همه ملتها يك زمينه ثابت وجود دارد كه پيوسته خود نمايي مي كند"(زيگفريد،1354: 1 ) وي در فصول بعدي به ترتيب از واقع بيني لاتيني،هوشمندي و ابتكار فرانسوي،سرسختي انگليسي، حس انضباط آلماني ،صوفي منشي روسي و در نهايت بالندگي آمريكايي سخن گفت. اين ديدگاه تحت تاثير هانسجی. مورگنتا- بنيانگذار مکتب رئاليسم- تا مدتی در روابط بين المللی مورد توجه قرار گرفت. او در کتاب کلاسيک خود ،"سياست ميان ملتها " منش ملي را به عنوان يکی از مولفه های قدرت ملی مفروض گرفته و حتی بزرگان فکری و فرهنگی يک کشور را عصاره منش ملی آن ملت مي داند . مورگنتااز منشهای ملی روسها ،انگليسيها،آمريکاييهاوآلمانها ياد کرده و با ذکر نمونه های تاريخی، عواقبِ ناديده گرفتن اين ويژگيها را خصوصا هنگام جنگ يادآور شده است(مورگنتا،1374: 237-227 ).

اگر چه هنوز هم كاربرد اصطلاح"ويژگي ملي" بوسيله برخي روانشناسان اجتماعي ادامه دارد (Inkeles:1997) . اما مردم شناسان و نحله ای از متخصصان انتقادی در روابط بين المللي ، اين مفهوم را از آن جهت كه صرفا بيانگر تصورات يك ملت نسبت به ديگر ملتها است و معمولا تنها يك يا چند صفت محدود را (از ميان تمامي صفتهاي ممكن) که در يک دوره خاص از تعدادی افراد بروز کرده است به تمامي افرادِ يك ملت نسبت مي دهد مورد انتقاد جدی قرار داده اند(ارگانسکی،1348 :107- 102و باربر،1372: 19-18 ).از آنجا كه يافته هاي اين حوزهبخصوص در مورد فرهنگهايي كه با يكديگر تفاوت زيادي دارند، بسيار متعارض بوده است معمولا در نوشته هاي جديد براي پرهيز از مشكلات روش شناختي، بجاياصطلاح ويژگي مليازشخصيت بنيادين يا ويژگي اجتماعي سخن گفته مي شود.

کاردينر[5]- بنيانگذار نظريه شخصيت بنيادين[6]- در تبيين رابطه ميان فرهنگ و شخصيت و در تقابل با رويکردپيکربندي فرهنگی[7](روث بنديکت) از چهار عنصر عمده در شکل گيری ساخت اساسی شخصيت[8] نام برده است؛ اين چهار عنصر شامل موارد زير مي باشد :1- فنون انديشيدن (شيوه تفکر و تصرف در واقعيت )2- منظومه های ايمنی(شيوه های دفاعی نهادينه شده برای مقابله با ناکاميهای مادی و اجتماعی)3- فراخود(مبتنی برميل به برخوردار شدن از احترام و محبت ديگران)4-اعتقادات وتمايلات دينی.او با استفاده از نظريه شخصيت بنيادينميان نهادهای اوليه و ثانويه تمايز قائل شده است و نهادهای اوليه[9] مانند اسکان،خانواده و گوناگونی نسلها را – که خود حاصل تلاش برای تطابق با محيط هستند- بعنوان عوامل شکل گيری" شخصيت پايه" معرفی کرده است و از طرف ديگر شخصيت پايه را موجد نهادهای ثانويه مانند سازمان اجتماعي، فن آوری و تعليم وتربيت ميداند( استوتزل86:1363).استفان دال نيز بر اين عقيده است كه كودك از اولين مراحل زندگي خود در معرض تاثيرات فرهنگي[10] قرار دارد و در نتيجه در هر فرهنگ خاص يك شخصيت پايه از طريق ساز و كارهاي انتقال فرهنگي تداوم مي يابد كه با شخصيت پايه در فرهنگهاي ديگر متفاوت است http://stephanweb/capstone com)).

مفهوم" ويژگي اجتماعي" نيزمعطوف به ساختهاي مشترك يك فرهنگ است.شايد بتوان همان هفت ويژگی اجتماعی شخصيت را که نخستين بار گيلفورد شناسايی کرده است، در سطحی کلان تر برای بررسی ويژگی هایملی بکار برد؛اين ويژگيها به شرح زير است :1- جسارت / کمرويی2- استيلاگری / تسليم 3-استقلال نفس /اتکاء به ديگران 4- مهر ورزی / کينه ورزی 5- بردباری / عيب جويی 6- اجتماعی بودن/ گوشه گيری 7- پرخاشگری/ مسالمت جويي(کرچ، 77:1347 ).

اصطلاح ديگری که برای درک تفاوت ميان فرهنگها در انسان شناسی آمريکايي شکل گرفته، مفهوم الگوی فرهنگی[11] است. منظور از اين مفهوم، مجموعه ساخت يافته ای از سازوکارهايي است که بر اثر آنها هر فرهنگ به پذيرش محيط پيرامونی خود ميل مي کند(آشوری،1380: 102 ).تونيس[12]برای بازشناسی دو الگوی فرهنگی کلان،تحول اجتماعی ملل را از اجتماع سنتی[13] به جامعه مدرن[14] و تفاوتهای بنيادين اين دو را موردتحليل قرارداده است.وی تبديل پيوندهای خانوادگی، نزديک،شخصي وعاطفی به شبکه ارتباطيِ اکتسابی، منفعت محور، رسمي ، غير شخصی و قراردادی را شاخص تمايز ميان اجتماع و جامعه مي داند.مطالعات بعدی ،اين تفاوت را ميان دو سر يک طيف و نه دو قطب متضاد فرض مي کند ) (stwart,1991: 6-9.در اين تعبير،هر ملت در دنيای واقعی ، معجونی از ويژگيهای اجتماع و جامعه است.فلورانس کلوکهان[15] ابعاد مختلف الگوهای فرهنگی را با تفصيل بيشتری مورد بررسی قرار داده است. او از چهارمولفه: ارتباط با زمان،ارتباط با طبيعت،شکل فعاليت و طبيعت انسان به عنوان مسائل اصلی هر فرهنگ که پاسخهای متفاوت به آن موجب اختلاف الگوهای فرهنگی مي شود ،بحث کرده است  . ادامه دهندگان راه او ابعادی ديگر نظير : ادراک وانديشه، زبان و رفتار غير کلامی ،روابط اجتماعی ، درک از خود، وارتباطات بين فرهنگی را به فهرست اوليه الگوی فرهنگی ملتها اضافه کرده اند (stwart,1991. )



[1] ياريگری / هموندي/ همبستگی

[2] هم پيماني

[3] Race Theory

[4] National Character

[5] Kardiner

[6] Basic personality

[7] configurationalist approach

[8] Basic personality structure

[9] primary institution

[10] Cultural influence

[11]Cultural pattern

[12]Tonnies

[13] Gemainschaft

[14] Gesellschaft

[15] Florence Klokhohn